RSS  | خانه | ارتباط با من | درباره من | پارسی بلاگ|مجموع بازدیدها: 13862 | بازدیدهای امروز: 4| بازدیدهای دیروز: 15
درباره خودم
معبر
مدیر وبلاگ : تحریریه ی معبر[8]
نویسندگان وبلاگ :
یک بجامانده
یک بجامانده (@)[4]

نشانه
نشانه (@)[2]

قافله شهداء
قافله شهداء (@)[5]

چفیه
چفیه (@)[2]


عاشقان با عشق یک معبر زدند معبری از خویش، تا دلبر زدند
لوگوی وبلاگ

پیوندهای روزانه

مطالب قبلی
مطالب قبلی
موضوعات
جستجو
لینک های دوستان
پیاده تا عرش
کلبه احزان
نافذ
نسیمی از بهشت ...
هر کی به هر جا رسید با دلش رسید
حرفای خودمونی من
به وسعت دنیا
خانه اطلاعات
همسفر عشق
با او می شود .......
تکنولوژی کامپیوتر
.:: رمز موفقیت ::.
هوافضا و هواپیما
تار نگاشت های یک زن!
محسن،محسن،خدا...
خلوت سرای شیدای بی نشون
..:: کافه دانشجو ::..
علمدار دین
با من حرف بزن
وبلاگ گروهی مطلع الفجر
بچه دانشجو !
شمیم یاس
تخریب
حدیث عشق
پرهیزکارعاشق است...!
آقاشیر
بچه درس خون
و خدایی که در این نزدیکیست
وبلاگ رسمی دوستداران و منتقدان دکتراحمدی نژاد
باغ من
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
کوثر
یک هفته یک شهید
یک لحظه با یک طلبه!
هیات محبان بقیه الله عجل الله تعالی (شهرک آب ساری)
به نام خدا
عاشقان علی و فاطمه
راهنما
پاسبان*حرم دل *شده ام شب همه شب
خدای که به ما لبخند میزد
نیلوفرآبی
آسمان سرخ
هدایت
ریحانه النبی ماهشهر
صادقانه با خواهرم
در سایه ی محبت
زندگی چیزی نیست...
دیداری با اهل قلم
یا قائم آل محمد(ص)
کلبه ی پریشان
گلهای د نیا
عشق یار
راز و نیاز با خدا
نمازخانه بوستان بهاره
طلب دیدار
و از بهر چه گویم نیست ، با وی نظرم ؛ چون هست !
عــــشقـــــولـــــک
تک ستاره
جمهوریت : طنز سیاسی و اخبار داغ سیاسی ، تصویری
وبلاگ بروبچز دبیرستان اهل بیت
دفاع مقدس
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
یا حسین (ع)
یعسوب
نان ، عشق ، موتور هزار
بهترین آرزو هایم تقدیم تو باد.
روانشناسی آیناز
آخرالزمان و منتظران ظهور
دست خط ...
بچّه شهید (به یاد شهدا)
حب الحسین اجننی
یا زهرا(س)
مرصاد
بسیجی 57
در راه شهادت
عاشق دلباخته
شهدای استان خراسان
دنیا به روایت یوسف
کبوترانه
جلوه
اشتراک

نام:

ایمیل:

 
موسیقی وبلاگ
یاهو

به نام خداوند بسیجیان، از صدراسلام تاکنون. و به نام اول بسیجی عالم، علی(ع) در روزی که فرزندش سهم عسلش از بیت المال را به دلیل نیاز، زودتر گرفته بود، بر خود لرزید و فرمود: عزیزم اگر شب گذشته که تو سهم خود را از بیت المال گرفتی تا صبح در این شهر کسی سر گرسنه بر زمین گذاشته باشد، علی جواب خدایش را چه خواهد داد؟ و به نام آن بسیجی که تن به شمشیر داد ولی ذلت را نپذیرفت. و به نام آن بسیجی که روزی خواهد آمد و عالم را از بند تبعیض و بردگی و جهالت نجات خواهد داد. و به نام آن پیر بسیجی، خمینی کبیر(ره) که رهبر جهان اسلام بود و در خانه ای ساده می زیست و در گرمای تابستان وقتی خواستند پنکه ای برای او تهیه کنند تا بدن نحیفش از گرمای تابستان در امان بماند می گوید: چون دیگران از این وسیله بی بهره اند لازم نیست برای من پنکه بیاورند. و به نام بسیجی13 ساله که نارنجک به کمر بست و به زیر شنی های تانک دشمن رفت و بنیانگذار عملیات شهادت طلبانه در عصر گریز از مرگ شد. و به نام آن بسیجی پیرمرد که وقتی فهمید به علت کهولت سن نمی خواهند به جبهه اعزامش کنند با التماس گفت: ممکن است قادر به گرفتن اسلحه نباشم اما می توانید بدنم را در گونی سنگری بگذارید و برای ساخت سنگر از من استفاده کنید. و به نام آن بسیجی که همسرش را برای حفظ دین خدا راهی جبهه کرد و پس از شهادت همسر مجاهدش در خانه قائدان کار می کرد تا خرج معاش یگانه دخترش را تامین کند. و به نام آن بسیجی که فرمانده لشکر بود اما هنگامیکه همسرش از او 5000 ریال دستی می خواهد، از یکی از دوستانش قرض می گیرد و به او می دهد تا شرمنده همسرش نشود. و به نام آن بسیجی با اخلاص که نماینده حضرت امام خمینی(ره) در شورای عالی دفاع بود و تمام زندگیش خلاصه می شد در اتاقی کوچک و ساده که در آن بر روی جعبه میوه پتویی کشیده بود و با همسرش آنجا زندگی می کرد. و به نام آن بسیجی عاشق، که شهردار بود و هنگام عبور از خیابان وقتی دید که راه جوی آب بسته شده، جوی را به تنهایی باز نمود و بعد از شهادتش پیکرش هدف خمپاره قرار گرفت تا حتی یک متر از خاک این دنیا را برای تدفینش اشغال نکند. و به نام آن بسیجی که در هنگام نبرد چشمان خود را از دست داد ولی تا پایان جنگ هیچگاه خط مقدم را ترک نکرد و بعد از جنگ هم در جبهه علم تلاش کرد و با چشمان نابینا دکترای علوم سیاسی را از دانشگاه گرفت. و به نام آن اَبَر مرد بسیجی که با مدرک دکترای فیزیک پلاسما از دانشگاه های آمریکا قید زندگی راحت مادی را در آمریکا زد و راهی لبنان و ایران شد تا در جنگ و مبارزه مستضعفان جهان علیه استکبار شرکت کند و عروس شهادت را در آغوش کشید. و به نام آن بسیجی که فرمانده گردان بود و چون از عملیات شناسایی در آن گرمای تیرماه بازگشت، مسئول تدارکات، کمپوت آلبالویی هدیه لبان خشک و ترک خورده اش کرد اما وقتی فهمید از این کمپوت به تعداد نیروها موجود نیست با بغض و ناراحتی از این که دیواری کوتاهتر از دیوار او پیدا نکرده اند، کمپوت را به کناری نهاد و تنها به نوشیدن جرعه ای از آب گرم قناعت کرد. و به نام آن زن بسیجی که هنگام ازدواج، همسرش به او گفت: در این دنیا هر کاری برای خوشبختی تو انجام می دهم ولی اکنون در پی سالها که از آن روز می گذرد هر روز با لبخندی بغض آلود چندین بار برای شوهر قطع نخاعی اش لگن می آورد و خم به ابرو نمی آورد. و به نام آن زن بسیجی که هر وقت همسر جانبازش تعادل عصبیش را از دست می دهد، فرزندانش را در اتاق محبوس می کند و خود را در مقابل شوهرش قرار می دهد تا شوهرش او را آنقدر بزند تا به حال عادی بازگردد. وقتی از او می پرسند چرا خودت از جلوی او کنار نمی روی؟! پاسخ می دهد: اگر من مقابل او نباشم و مرا نزند، خودش را می زند و به خود صدمه وارد می کند.


سلام بر بسیجی - معبر 


آری! فرهنگ بسیجی این است. برادر و خواهر بسیجیم! هدف از خلقت انسان رسیدن به مقام بسیجی مخلص است. من و تو که خود را بسیجی می دانیم، مسئوولیم. مبادا اشتباهات و گناهان من و تو به مقام و منزلت بسیج ضربه وارد کند، ما مسئوولیم.   


ابولفضل سپهر




نویسنده: قافله شهداء(دوشنبه 13/12/1386 :: ساعت 8:30 عصر)

                      


بچه های تیپ نبی اکرم (ص) و گردان حمزه سیدالشهدا بهش می گفتن آقا مهدی ولی اسمش کوروش یزدان پناه بود. از اون خالصای خود ساخته ای بود که توجبهه حسابی خودش رو پیدا کرده بود. سه تا دیپلم داشت واز همون اول جنگ بارها برای دانشگاههای مختلف قبول شده بود. وقتی می گفتن چرا نمی ری؟ می گفت:دانشگاه واقعی همین جاست. خیلی آرام و بی صدا بود. شیر جبهه ها و مظلوم شهر! باور می کنید آقا مهدی برای خودش نماز شب رو واجب کرده بود. همیشه یک لبخند ملیح و زیبا رولبهاش همه رو به وجد می آورد. خیلی که عصبانی می شد،می گفت ای داد بی داد! هیچکس اونو نمی شناخت. کی بوده چی کاره بوده کجا بوده و خیلی چیزهای دیگه. آروم آروم بچه های تیپ و گردان اونو داشتن می شناختن که اون یک استاد و مفسر واقعی قرآنه و بحق خوب درسشو هم تئوری و هم عملی یادگرفته! باوجود ترکشهای زیاد توبدنش پرونده بنیاد هم نداشت، با اصرار زیاد ازش خواستن یک کلاس تفسیر برای رزمندها که همشون از قشر دانشجو و طلبه ومحصل بودند بزاره. قبول نمی کرد خلاصه با اصرار زیاد شهیدان شعبانلو ، امینی ، ظهرابی،زمانی، محمدی و روندی قبول کرد ولی شرط گذاشت اون هم این بود که جایی نگن من مدرس قرآنم. جالبه که شاگرداش هم مثل خودش تو جبهه ها خودشون رو پیدا کرده بودن و برای (فاستبقوا الخیرات) مسابقه گذاشته بودن، آخه اون از مدرسین و اساتید عالی عقیدتی سیاسی سپاه بود ولی گمنام و بی پیرایه تویگان رزم با بچه های گردان تو خاک و خون زندگی آسمونی می کرد، هر جا می رفت نام و نشانی از خودش باقی نمی گذاشت. غریق نجات بود، غواص بود. اطلاعات عملیاتی بود. دیده بان بود. مخابراتی بود. تگ تیرانداز بود. تعمیر کار الکترونیک بوده و خلاصه چی براتون بگم که هرچی گفته باشم درباره این شهید وارسته خیلی کم گفته ام و به هیچ وجه نمی تونم حق مطلب را ادا کنم. همون بس خودش اونا رو به درجه لقاءالهی رسوند و خودش اونا روپیش خودش برد.
آقا مهدی در وصیت نامه گفته بود من رو با لباس سبز سپاه دفنم کنید حالا چرا؟ بعد از شهادتش تازه فهمیدن آقا مهدی در عالم رویا با حجت بن الحسن (عج) دیداری داشته و از آقا 10 تا سوال کرده اند که 9 تای آن بین مولی و خودش بود و یکی از سوالات عمومی این بود که آقا جون من شهید می شم یا نه؟ بعد از اینکه آقا مهدی شهید شد ما همه فهمیدیم که چرا قبلا اصرار داشت ما همگی بریم درسمونو بخونیم ولی بعد از خوابش به ماها می گفت بچه ها فرصت کمه از جبهه نرید و بمونید. درست یکسال بعد از شهادتش ایران قطعنامه 598 رو قبول کرد و از قافله جا ماندگان تازه دریافتند که چرا آقا مهدی می گفت بچه ها فرصت کمه نرید و بمونید.
شهید مهدی یزدان پناه در عملیات نصر 7 در ارتفاعات کرمان و بلفت عراق در 15 مرداد سال 1366 در زمانی که جانشین گردان حمزه سید الشهدا تیپ مستقل 29 نبی اکرم (ص) کرمانشاه بود به شهادت رسید.


روحش شاد و یادش گرامی باد!
روحانی جانباز مصیب بیانوندی





نویسنده: چفیه(شنبه 1/10/1386 :: ساعت 2:2 عصر)


لیست کل یادداشت های این وبلاگ